تبليغاتX
آرام دل
وانتظار فاصله بین دو جمعه است, "جمعه تولد" و" جمعه ظهور"...اللهم عجل لولیک الفرج
یادتان هست که احساس خطر می کردید؟
از کلامی که دروغش خواندید،
از جماران و کلام پیرش که تو فریاد زدی گم شده است.

این خطر چیست؟ کدامین احساس؟

انعکاس رخ چون آینه روح خدا و آتش؟
هر کلامش که بریدید و به دلخواه از آن راه بجویید، خطر می دانی؟

هلهله در غم سالار شهیدان، آتش دامن غمبار سیاهی عزا هم خطری آیا هست؟
آتش و صفحه قرآن را چه؟
سنگباران عزادار حسین بن علی را تو خطر می دانی؟

با توام مرد! که انگار به خواب ابدی مهمانی.

یادتان هست؟! تبارت به همان خیمه تنهای غم انگیزترین لحظه تاریخ شباهت دارد؟
یادتان هست چرا چادر خاکی؟ در و دیوار؟ کبودی بر چشم؟
یادتان هست که صفین، که قرآن، نیزه؟
یادتان هست که کربی و بلایی بودست؟
یادتان هست که لعنت کردند، تا دم صبح ابد، هر که را «حاربهم» تیغ کشیدست و "ولی" گم کرده است؟

تو اگر یادت نیست،
یادمان هست که چندین فرسنگ مانده تا داغ ترین هرم عطش، فتنه را بن بکنیم،
خولی و شمر و یزید و عمر سعد، نه که در کرب و بلا،
بلکه قبل از حکمیت، ما به عمار، به مالک بسپاریم و علی، پور علی، شاد کنیم.

تو اگر یادت نیست، این به خاطر بسپار

                                                                                                                       

                                                                                                                       احسان ترابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط آرام  | 

نقاره می زنند مسیحی شفا گرفت

نقاره می زنند خلیلی عطا گرفت

نقاره میزنند کلیمی بها گرفت

یوسف دوباره سرمه زپایین پا گرفت

با دستهای لطف تو آزاد میشویم

 وقتی دخیل پنجره فولاد میشویم

با گوشه چشم تا که نگاهی به ماکنی

کار هزار معجزه وکیمیا کنی

مشکل بهانه است که مارا صدا کنی

تاکاسه های خالی مارا طلا کنی

جز گوشه های صحن تو آقا!کجا روم

کی با کبوتران اهل حرم کربلا روم؟!

حرف من ...حرف دلای بیکسه

یه امام رضا دارم واسم بسه

تا که این پنجره را باز میکنم

تو را رو قاب چشمهام جا میکنم

اوج گلدسته را پیدا میکنم

گنبد زرد را تماشا میکنم

همه عاشقی من یک نفسه

"یه امام رضا دارم واسم بسه"

من همون کبوترم که جا نداشت

لونه ای حتی رو شاخه ها نداشت

هیچ نگاهی آب و دونم نمیداد

مثل هر غریبه آشنا نداشت

حالا اما عمری رو گنبدهام

بچه ی محله ی امام رضام

حرف من حرف دلهای بیکسه

یه امام رضا دارم واسم بسه

میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باشد                                                  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

 

چشم بد دور عمرتان بسيار

كس نبيند ملالتان آقا!

ما نمرديم خون دل بخوري

تخت باشد خيالتان آقا!

ناگهان در نماز جمعه شهر

عطر محراب جمكران گل كرد

بغض تو تا شكست بر لب‌ها

ذكر يا صاحب الزمان(عج) گل كرد

جان ايران چه شد كه جانت را

جان ناقابلي گمان كردي؟!

آبروي همه مسلمانان!

اشك ما را چرا در آوردي؟!

جسم تو كامل است ناقص نيست

مي دهد عطر يك بغل گل ياس

دستت اما حكايتي دارد...

" رحم الله عمي العباس(ع)!

                                                                                                                         برگرفته از وبلاگ "نادرترین غزل"

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط آرام  | 

 

دیروز نه پری روز بود که بطور اتفاقی رفتیم مسجد قندی خودمون...نزدیک اذان ظهر بود ومن وخواهرم که برای کاری رفته بودیم شوش دنبال مسجدی میگشتیم که نمازمانرا بخوانیم و من چون چند شب  قبلش خواب مسجد قندی را دیدیده بودم به خواهرم پیشنهاد دادم که بریم مسجد قندی خودمون...سرماشین را کچ کردم به طرف خیابان تختی هر چی به مسجد نزدیکتر میشدم تش قلبم بیشتر میشد تا اینکه چشمم افتاد به سردرش...مسجدمرحوم حاج سید هاشم قندی(یعنی:مسجد قندی خودمون!)

خلاصه قسمتم شد که بعد از پانزده سال دوباره پاهام را بگذارم توی مسجد قندی خودمون ونمازی وزنده شدن خاطرات کودکی...تقریبا همین روزها بود دقیقترش را بخواهید نیمه شعبان پانزده سال پیش بود که تو عالم کودکی رفتم دوتا کوچه بالاتر زیر بازارچه با پولی که داشتم یکم آلوچه ولواشک وجوهر لیمو خریدم تقریبا کار هر جمعه ی ما بچه ها همین شده بود که بیایم مسجد قندی خودمون واز دستفروش زیر کوچه بازار چه ازاین جور چیزها بخریم...محال یادم بره شبهای جمعه ما وخاله افتخار اینها وخاله بتول اینها وگاهی هم خاله صدیقه اینها ودایی مسعود اینها  هممون میامدیم مسجد قندی خودمون دور هم جمع میشدیم وبه بابابزرگ ومامان بزرگ سر میزدیم...اکثر شبها که عمو ابراهیم(شوهر خاله افتخار)می امد اونجا یه دستش بستنی سنتی بود یه دستش فالوده اونها را میداد خاله افتخار  وخاله برای همه تو پیاله یکم بستنی میریخت ویکمی هم فالوده اما من تنها کسی بودم که هر دفعه به خاله میگفتم:خاله خاله من بستنی سنتی دوست ندارم بجاش برام فالوده بگذار. راستش بخواهید الان هم چندان دل خوشی از بستنی سنتی ندارم...آخ که چه مزه ای میداد شبهای جمعه وفالوده وبچگی اونم تو مسجد قندی خودمون...چه مزه ای داشت قایم باشکهای روی پشت بوم قدیمی (نمیدونم خواننده منظورم را از پشت بوم قدیمی متوجه خواهد شد یا نه!!!)مسجد قندی خودمون....یادش بخیر شبهای عید که میشد توی مسجد شیرکاکائو وشیرینی براه بود وتمام ذوق وافتخار ما بچه ها این بود که بقیه ی مردم که آمدند مسجد توی لیوان شیرکاکائو میخورن امابرای نوه های سید اسد الله  توی پارچ شیر کاکائو میدادند (خب..ما این بودیم دیگه...هر کسی که نوه ی سید اسد الله نمیشه که!!!)

اون قدیمهاگوشه حیاط یک آبسردکن بود ...وسط حیاط یه حوض بزرگ پر از ماهیهای قرمز...دور حوض گلدانهای بزرگ گل نسترن...بیرون مسجد وسرکوچه یک لوله ی آب بودبه قطر ۲۰ سانت که  اب خنک قنات وبافشار ازش خارج میشد ...درست کنار مسجد ونبش کوچه یه بقالی بود به اسم دریانی...اونطرف تر کنار در ورودی مردانه یه پیرمردی بود که روی سکوی کنار در مینشست وعدسی میفروخت...

اما الان نه از ابسردکن خبری بود ونه از حوض اب وگلدانهای نسترن ...لوله آب را هم بسته بودند کرکره قدیمی مغازه دریانی ها هم پایین بود ...از هیچ کدام خبری که نه...اثری نبود...

خلاصه نیمه شعبان پانزده سال پیش بود که آلوچه بدست اومدم داخل حیاط مسجد قندی...جمعیت زیادی اومده بودند اونجا اون موقع روز حضور این جمعیت غیر عادی بود....یک نفر گفت بلند بگو :لااله الا الله...

اره ...اونی که رو دست گرفته بودند ودور حیاط طوافش میدادند حاج سید اسد الله بود بابابزرگ خوب من... خادم مسجد قندی خودمون...

                                                       برای شادی روح بابابزرگ.مامان بزرگ.{عمو ابراهیم.عموپرویز(شوهر خاله صدیقه)دوعزیزی که پارسال ازپیش ما رفتند}.وتمام رفتگان هدیه کنیم فاتحه وپنج گل صلوات.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

این یک داستان واقعیست!!!

همه جا تاریک بودومن به زحمت می توانستم نفس بکشم.گویی چیزی روی سینه ام سنگینی می کرد که تنفس را برایم مشکل کرده بود.بوی خاک میآمد.اوه خدای من!چرا اینقدر خاک روی من ریخته اند؟!چه کسی مرا زیر خاک" دفن "کرده است؟!

کمی فکر کردم تا شاید چیزی به ذهنم برسد.چند تصویر بسرعت از ذهنم عبور کرد.یادم آمد چند لحظه قبل..شایدم چند ساعت قبل ...نه ..نه ..شایدم چند ساعت قبل ...اصلا نمیدانم ...فقط یادم می آید آن مرد را...آن مرد را که با خنجر وبیلش به جان زمین افتاده بود و جلوی چشمانم بسرعت چاله ای می کّند.اوه نه..اگر میدانستم قرار است مرا درونش چال کند هرگز سکوت نمیکردم..اِ...اِ.....وای ....ک...م....ک...

(صدای آب)...(دارم خفه میشم!)...(کمک)

چند روز بعد

آن مرد به سمت همان چاله ای که کّنده بود می رفت...بالایش ایستاد...سرش را نزدیک زمین کرد...نفس عمیقی کشید وغنچه ای را که تازه شکفته بود بو میکرد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آرام  | 

الهي!نحن المسلمين نشكو اليك...

/* /*]]-->*/

ما به بني اسرائيل در كتاب(تورات)اعلام كرديم كه دوبار درزمين فساد خواهيد كرد وبرتري جويي بزرگي خواهيد نمود4.

هنگامي كه نخستين وعده فرارسد گروهي از بندگان پيكار جوي خودرابر ضد شما برميانگيزيم(تا شما را سخت در هم كوبند حتي براي بدست آوردن مجرمان)خانه هارا جستجو ميكنند واين وعده اي است قطعي5.

سپس شمار ا برآنها چيره ميكنيم وشمارا بوسيله داراييها وفرزندان كمك خواهيم كرد ونفرات شما را بيشتر از(دشمن)قرار ميدهيم6.

اگرنيكي كنيد به خودتان نيكي ميكنيد واگر بدي كنيد باز هم به خود ميكنيد وهنگامي كه وعده ي دوم فرارسد(آنچنان دشمن بر شما شخت خواهد گرفت كه)آثار غم واندوه در صورتهايتان ظاهر مي شود وداخل مسجد(الاقصي)مي شوند همان گروهي كه بار اول وارد شدند وْآنچه زير سلطه خود ميگيرند در هم ميكوبند7.

سوره اسرارء آيات 4 تا 7 "

/* /*]]-->*/

/* /*]]-->*/
+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

سلام

گاهی موقعیت های کوچک منتهی به  موفقیت های بزرگ میشود...

گاهی  سرنخ های کوچک منجر به رسیدن سرنخهای اصلی میشود...

گاهی  کارهای کوچک سبب دست یافتن به اجر های بزرگ میشود...

.

.

.اما

همیشه از درون یک گردوی کوچک درخت بزرگی پدیدار می شود.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط آرام  | 

سلام

واما بعد:

"کمک الهی به اندازه ی نیاز فرود می آید."

 نهج البلاغه مرحوم دشتی/حکمت۱۳۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط آرام  | 

سلام

کعبه شکافت   گل در آمد...:

"...آن کس که به وجود آب اطمینان دارد هرگز تشنه نخواهد ماند."/نهج البلاغه .خطبه ۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط آرام  | 

بسم الله الرحمن الرحیم.

دیر آمدم ...نمیدانم  دیر رسیدم یا... (در واقعه عاشورا قومی بودند که به یاری حسین  آمدند ولی وقتی رسیدند که امام شهید شده بودند)..؟شایدتا ظهر عاشورا با حسین بودم وبعد گذاشتم ورفتم...(در واقعه عاشورا دویا سه نفر بودند که به امام گفتند تا جایی که خطر جان ما را تحدید نکند وتا زمانی که دشمن بر امام ویارانش غلبه نکند برای حسین میجنگند وگفتند زمانی که جانمان تحدید شد ودشمن غالب شد صحنه را ترک خواهیم کردو همین کار را هم کردند وظهر  عاشورا قبل از شهادت امام گذاشتند ورفتند)...؟آیا حسین به دنبالم آمد ومن دعوتش را نپذیرفتم(در واقعه عاشورا شخصی بود بنام عبیدالله ابن حر جهفی که امام به دنبالش رفتند و دعوتش کردند ولی او گفت:حاضرم اسب وشمشیرم را بدهم ولی جانم را خیر!!! ....؟یا شاید جزئ گروه سوم بودم که نه در دسته دشمن بودند ونه در رکاب حسین...فقط در این میاان ایستادند ونظاره گر آن واقعه بودند(در واقعه عاشورا عده ای بودند مانند پسر مالک اشتر یار امام علی علیه السلام که حزب حق وباطل را تشخیص دادند ولی قدرت تصمیم گیری نداشتند و نه به دسته دشمن پیوستند ونه به یاران امام پیوستند...؟

........................................................................................................................................

بند اول
 مى‏آيم از رهى كه خطرها در او گم است‏
 از هفت منزلى كه سفرها در او گم است‏
 از لابه‏لاى آتش و خون جمع كرده‏ام‏
 اوراق مقتلى كه خبرها در او گم است‏
 دردى كشيده‏ام كه دلم داغدار اوست‏
 داغى چشيده‏ام كه جگرها در او گم است‏
 با تشنگان چشمه احلى من‏العسل‏
 نوشم ز شربتى كه شكرها در او گم است‏
 اين سرخى غروب كه همرنگ آتش است‏
 توفان كربلاست كه سرها در او گم است‏
 ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
 اشك است جوهرى كه گهرها در او گم است‏
 هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
 اين است آن شبى كه سحرها در او گم است‏
 
 .

      .

           . 
 (بند چهاردهم)
 قربان آن نى‏يى كه دمندش سحر، مدام‏
 قربان آن مى‏يى كه دهندش على‏الدوام‏
 قربان آن پرى كه رساند تو را به عرش‏
 قربان آن سرى كه سجودش شود قيام‏
 هنگامه برون شدن از خويش، چون حسين(ع)
 راهى برو كه بگذرد از مسجدالحرام‏
 اين خطى از حكايت مستان كربلاست‏
 ساقى فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
 تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
 يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام‏
 اشكم تمام گشت و نشد گريه‏ام خموش‏
 مجلس به سر رسيد و نشد روضه‏ام تمام‏
 با كاروان نيزه به دنبال، مى‏روم‏
 در منزل نخست تو از حال مى‏روم‏
 
                                                         " باکاروان نیزه"/  علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط آرام  |