-خواستم چیزی در مورد شب قدر بنویسم دیدم انصافا مطلبی مهمتر از حرفهای حاج آقا ندارم که بگویم.مصالب زیر عینا از سایت رجا نیوز نقل شده است.(به گمانم سخنرانی ایشون بر میگردد به سخنرانی یک ماهه ماه رمضان سال ۸۵ مسجد دانشگاه تهران.یادش بخیر چه ماه رمضانی بود !!!)
درآستانه ليالي پربركت قدرو سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین پناهیان، استاد حوزه ودانشگاه:
اين سخنراني به شرح زير است:
اینکه فردا از کنار شما چه ماشین هایی عبور کند و يا چه رفقایی را در همسایگی درس و زندگی پیدا کنید؛ با چه کسانی مواجه شويد كه با شما مهربان برخورد كنند يا نامهربان،و يا اينكه توجه شما به چه چیزایی به جلب شود؛اینها هیچ کدام تصادفی نیست. حتي اینکه هنگامه صبح و در مسیر به حديث روي ديوار توجه كند. يا فكر كردن در خصوص تاثیر مثبت یا منفی بودن مطلبي كه بنا داريم با دوستان خود در ميان بگذاريم. اینها همه مقدراتی است که از قبل تعیین شده و بر اساس حکمت خداوند متعال متناسب با شخصیت و زندگی، دارایی های درونی و بیرونی، برای ما تنظیم میشود.
قدر مقدرات را کسی می داند که بفهمد هیچ وقت تصادفی زندگی نكرده و نخواهد كرد. مقدرات برای کسی مهم است که فقط اتفاق های مهم را جز مقدرات ندانسته و تمام جزئیات زندگی رو جزء مقدرات زندگی خودش حساب كند.
متاسفانه خیلی ها به مقدرات خود، اهمیت نمی دهند و در محضر خداوند عالميان التماس نمی کنند؛ چون زندگی را مثل سنگی که از بالای کوه رها شده و تصادفا حركتي نامعلوم دارد تا به مقصد برسد، تصور مي كنند در حالي كه این طور نیست.
یک لقمه نان و یک قطره آب شما مقدر هست.
تمام قطرات آبها و غذاهایی که انسان استفاده می کند منظم است. نمی شود قطره های آب بلا تکلیف بماند. باید روش دستور صادر شود.
ذرات عالم هستی نمی توانند بدون تکلیف باشند.
اضافه کنید ذرات اکسیژن و هوایی که تنفس می کنیم، لحظه های سلامتی و لحظه های دردی که با آنها مواجه می شویم. آروم و خرامان در حال راه رفتني، ناگهان پات می خوره گوشه دیوار درد میگيره؛ اینها اتفاق هایی است که همه از قبل برای تو طراحی شده است و وقتی می گويند شب تعیين مقدرات است، یعنی چنین شب باعظمتی.
تو یه لحظه، امشب خدا مقدرات سال آینده شما رو تنظیم میکند. وقتی مقدرات را تنظیم کرد، در طول سال هر چه میخواهی دست و پا بزنی، دست و پا بزن كه ديگر فايده ندارد. محدوده آزادی شما در سال آینده تحت سیطره مقدرات شماست. یعنی اول مقدرات معین می شود بعد حیطه آزادی و اراده شما را مشخص می کنند.
اگر فلان کار را انجام دهد یا اگر دعا بخواند یا اگر کار خیر انجام دهد یا اگر کسب روزی حلال كند، ارزشي بيش از قبل خواهد يافت.
لا جبر ولا تفویض و لکن امر بین امرین. الان و در شب قدر آن قسمت جبری زندگی ما مشخص می شود. شما برای اینکه بتوانید خوب زندگی کنيد؛ اين طور از خدا بخواهيد كه خدایا ! اون قسمت مقدرات زندگی منو طوری تنظیم بکن تا بندگی تو برام راحت باشه، تا زندگی براي من راحت باشه. بعضی ها به خاطر دنیای خود از مقدرات الهی می ترسند و هیبت امشب، آنها را فرا مي گيرد در حالي كه بعضی به خاطر آخرت خود امشب به درگاه ايزد يكتا پناه مي برند.
می دونم هر چی هست تو قلم امشبه.
اگر تنبلی می کنیم برای عبادت، خدایا می دونی که من ضعف دارم، خدايا سال آینده را برای من طوری بنویس که این تنبلی من نابود شود. این دعاها و حرفا را امشب باید بزنی! نه فردا و پس فردا و بعد از ماه رمضان. آن موقع مقدرات تو بسته و تمام شده. ملائکه به چنين شخصي می خندند و می گويند تو این حرف ها را باید شب قدر مي گفتي. بعضی ها اصلا حواسشون نیست که لحظه لحظه زندگیشون طراحی شده از طرف خداست. براي خدا هم این مقدوره که لحظه لحظه زندگی همه را مشخص و بعد همه را رها کند تا زندگی کنند!
پسری دوچرخه سوار است، صبح با ماشینی تصادف مي كند. پاي پسرك صدمه مي بيند. به بیمارستان منتقل مي شود. گويي خدا اين وسط برای بیست نفر برنامه ریزی کرده.
اول این پسرك كه فلان جرم را انجام داده بود من خواستم این چوب را بخورد.
راننده ماشین برای ماشین خود صدقه نداده بود، دیگری حسد کرد نسبت به راننده و این باید در اثر این حسادت ها و تعامل ها و قوانینی که خدا بین آدم ها گذاشته این لطمه رو ببيند تا حالش جا بیاد.
پدر پسر باید در جایی مالش را انفاق می کرد، انفاق نکرد و این جوری حالا می ریزه تو جوب آب.
مادر پسر، بچه ي همسایه را سرزنش کرد و دل مادر آن بچه شکست و حالا نوبت دل سوزي اوست.
بقالی رو می خواستم امتحانش کنم ببینم وقتی کسی جلوي او به زمین بخورد چه طور دست گیری می کند، چون پسر این بقال قراره همین الان یه جای دیگه زمین بخوره و بر اساس این، اون جا را تصمیم بگیرم.
چه كسي می بره درمانگاه. برای اون هم یه حساب مفصل جداگانه.
برای تمام کادر بیمارستان هم یه حسابی هست سر همین قصه.
آخر مایی که تمام لحظات زندگیمون دست خداست و این قدر بیچاره ي خدا هستیم، امشب می توانیم پلک روي هم بگذاریم؟ به ما می گويند امشب قراره همه چیز مقدر شود؛ آدم اصلا تا صبح ماته كه کاری از او بر نمیاد جز اینکه بیاد در خونه خدا ببینه چه تصمیمی می خوان براش بگیرن. اگه کسی توجه به تقدیر پیدا کنه با همین انگیزه میاد در خونه خدا که بفهمه خدا چه تصمیمی می خواد براش بگیره!
تازه بعضی از این تقدیرایی که براي ما نوشته می شه در تمامي عمر ما تاثیر گذاره. بعضی از اتفاقات، سال آینده برای شما خواهد افتاد و با همین یك امضا که در شب قدر برای شما می کنند تمام عمر شما تحت الشعاع قرار میگیره. امشب دستاتو بالا ببر و سر آن اتفاقات، تاثیر بگذار و کل عمرت را تحت الشعاع قرار بده.
برای بعضی ها هم امشب می نویسند، سال آخر عمر شریف اوست.
حالا ببینید خدا امشب چه کار می کند. خدا امشب براي بعضی از رفقای خودش تصمیم میگره، این رفیق منه اگه زیاد بهش پول بدیم می ترسم خراب بشه. یه مقدار تنگی براش بگیرد، من نمی خوام این رفیقم خراب بشه.
برای این یکی رفیقم امکانات بنویسید چون اگه تو تنگی قرار بگيره از در خونه من دور می شه.
براي اون یکی یه سفر کربلا بنویسید. دیدید امسال چه جوری محرم آمد در خونه من.
برا این یکی یه سفر حج بنویسد. امسال می خوام اونجا ببینمش.
آیا خدا این تصمیما رو بی حساب میگیره ؟
نه امشب خدا بخواد از هر کی انتقام بگیره، می گيره و به هر کی بخواد مهربانی کنه امشب می کنه.
شب قدره دیگه...
حالا چرا خدا این تصمیما رو سالیانه می گیره؟ چون سال به سال منتظر اعمال تو می مونه ببینه تو امسال چه کار می کنی و بر اساس کارایی که انجام می دهی سال آینده ات را تنظیم می کنه.
در گذشته چه کار کردی؟ سال بعد را خدا بر اساس سال قبل می نویسه. حالا بریم درخونه خدا. به علی مرتضي قسم بدیم. خدایا قصور ها و لغزش های گذشته ما را در نظر نگیر. العفو...العفو.
به طواف کعبه رفتم به درون رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
ما دوتا نگرانی امشب داریم.
یکی اینکه خدا با گذشته ما چه کار می کنه. دوم این که خدا با آینده ما چه کار خواهد کرد.
خدایا امشب می دونی چرا آمدم در خونه تو و ذکر می گم، آخه امشب می خوای مقدرات من را رقم بزنی. من از روی ترس به تو پناه آوردم. آمدم ذکر تو بگم که آروم بشم که الا بذکر الله تطمئن القلوب.
اصلا اگر اشک کسی هم جاري نشد عیب نداره. می گه خدا من از نگرانی زبانم بند آمده و اشکام خشک شده. فقط تا صبح در اثر این دو نگرانی در درگاه تو می ایستم و منتظر لطفت می مونم... برای بعضی ها امشب آخرتشون را هم رقم می زنه. خدا می گه امشب برا این یه کاری کنید که از در خونه من بره. دیگه نمی خوام ببینمش. سال گذشته یه کار زشتی انجام داد که امکان نداره ببخشم. بنویسید که از در خونه من دور و دورتر بشه.
معمولا هم این مقدراتی که هست هیچ دستی نمی خوره. یه گوشه هایی از اون رو می شه تغییر داد اما یا با یك جنایت بزرگ یا به یك عبادت خیلی بزرگ می شه گوشه هایی از این مقدرات رو تغییر داد. اما ما معمولا زندگی عادی خودمون را داریم و هر چی برامون بنویسن همونه....
امسال یه معلم سخت گیر براي این بنده ام بگذارید.
ملائکه وقتی دارند می نویسند چون ما را می شناسند می گند خدا این روفوزه می شه با این معلم. این طاقتشو نداره!!
همه چیز امشب رقم می خوره. تو فردا چی می خوای بگی؟
حالا وقتی این چیز ها رو به آدم بگن آدم می تونه بخوابه؟
میاد پشت در خونه خدا می ایسته وقتي می گن برو استراحت کن، می گه نمی تونم، نگرانم، اونجا دارند برای آینده من تصمیم می گیرند.
بعضی ها فکر می کنند امشب شب گریه است؛ نه. اصلا تو بیا در خونه خدا فقط بایست. بگو خدا نمی توانم. سر به سجده بگذار تا صبح ناله بزن. نماز بخوان. راه برو. قرآن رو به سر بگیر. بگو خدا نگرانم. خدا را به ائمه معصومین قسم بده.
به خودش قسمش بده......بک یا الله.....بمحمدٍ....بعلیٍ.....
امشب عین صحرای محشر است. می خواهند نتیجه اعمال ما را رقم بزنند. نتیجه اعمال سال گذشته ما را امشب رقم مي زنند و سال آینده ي ما را تعیین کنند. خب آدم نگران می شه!
فقط فرقش با روز قیامت این است که آن جا دیگر نمی تونی حرف بزنی و امشب تا حرف بزنی به دهن تو لجام آتشین نمی زنند.
"ابکی لخروجی من قبری عریانا ذلیلا خائفا"
اما خدا امشب به ماگفته من یه طرف قصه ام و امام زمانم یه طرف قصه... تو هم بنده من بیا ببینم تو چی میگی! خدا آیا حرف من را امشب قبول می کنی؟
با تو حرف بزنم این یك ساله جبران می شه؟ می فرماید عزیز من تو بیا! امشب برای تو به اندازه 80 سال عبادت می نویسم. فقط بیا..
خدایا بیش از 80 سال عبادت کردن از پس یك سال گناه کردن بر نمیاد؟ گفتی لیله القدر خیر من الف شهر!
خدایا من امشب برای علی تو سینه می زنم تو بگو این بنده 80 سال براي علی من سینه زده. نه خدا گویا تو برای آمدن من در خونت دنبال بهانه بودی. به من اجازه صحبت دادی. ارزش امشب را براي من بالا بردی. منو تشویق به آمدن کردی!
قال موسى (عليه السلام):
الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال:
الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال:
الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر.
ترجمه:
خداوندا! مىخواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مىخواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مىخواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقهاى بدهد. گفتخداوندا! از درختان بهشت و از ميوههايش مىخواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مىخواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفتخداوندا خشنودى تو را مىخواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.
باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا
جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست
نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما
صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند
جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غني و درويش
يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا
گر مرا ره به در پير خرابات دهي
به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا
سالها در صف ارباب عمائيم بودم
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
امام خمینی(رحمت الله علیه)
احسان ترابی
نقاره می زنند مسیحی شفا گرفت
نقاره می زنند خلیلی عطا گرفت
نقاره میزنند کلیمی بها گرفت
یوسف دوباره سرمه زپایین پا گرفت
با دستهای لطف تو آزاد میشویم
وقتی دخیل پنجره فولاد میشویم
با گوشه چشم تا که نگاهی به ماکنی
کار هزار معجزه وکیمیا کنی
مشکل بهانه است که مارا صدا کنی
تاکاسه های خالی مارا طلا کنی
جز گوشه های صحن تو آقا!کجا روم
کی با کبوتران اهل حرم کربلا روم؟!
حرف من ...حرف دلای بیکسه
یه امام رضا دارم واسم بسه
تا که این پنجره را باز میکنم
تو را رو قاب چشمهام جا میکنم
اوج گلدسته را پیدا میکنم
گنبد زرد را تماشا میکنم
همه عاشقی من یک نفسه
"یه امام رضا دارم واسم بسه"
من همون کبوترم که جا نداشت
لونه ای حتی رو شاخه ها نداشت
هیچ نگاهی آب و دونم نمیداد
مثل هر غریبه آشنا نداشت
حالا اما عمری رو گنبدهام
بچه ی محله ی امام رضام
حرف من حرف دلهای بیکسه
یه امام رضا دارم واسم بسه
میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باشد
چشم بد دور عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان(عج) گل كرد
جان ايران چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان!
اشك ما را چرا در آوردي؟!
جسم تو كامل است ناقص نيست
مي دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
" رحم الله عمي العباس(ع)!
برگرفته از وبلاگ "نادرترین غزل"
دیروز نه پری روز بود که بطور اتفاقی رفتیم مسجد قندی خودمون...نزدیک اذان ظهر بود ومن وخواهرم که برای کاری رفته بودیم شوش دنبال مسجدی میگشتیم که نمازمانرا بخوانیم و من چون چند شب قبلش خواب مسجد قندی را دیدیده بودم به خواهرم پیشنهاد دادم که بریم مسجد قندی خودمون...سرماشین را کچ کردم به طرف خیابان تختی هر چی به مسجد نزدیکتر میشدم تش قلبم بیشتر میشد تا اینکه چشمم افتاد به سردرش...مسجدمرحوم حاج سید هاشم قندی(یعنی:مسجد قندی خودمون!)
خلاصه قسمتم شد که بعد از پانزده سال دوباره پاهام را بگذارم توی مسجد قندی خودمون ونمازی وزنده شدن خاطرات کودکی...تقریبا همین روزها بود دقیقترش را بخواهید نیمه شعبان پانزده سال پیش بود که تو عالم کودکی رفتم دوتا کوچه بالاتر زیر بازارچه با پولی که داشتم یکم آلوچه ولواشک وجوهر لیمو خریدم تقریبا کار هر جمعه ی ما بچه ها همین شده بود که بیایم مسجد قندی خودمون واز دستفروش زیر کوچه بازار چه ازاین جور چیزها بخریم...محال یادم بره شبهای جمعه ما وخاله افتخار اینها وخاله بتول اینها وگاهی هم خاله صدیقه اینها ودایی مسعود اینها هممون میامدیم مسجد قندی خودمون دور هم جمع میشدیم وبه بابابزرگ ومامان بزرگ سر میزدیم...اکثر شبها که عمو ابراهیم(شوهر خاله افتخار)می امد اونجا یه دستش بستنی سنتی بود یه دستش فالوده اونها را میداد خاله افتخار وخاله برای همه تو پیاله یکم بستنی میریخت ویکمی هم فالوده اما من تنها کسی بودم که هر دفعه به خاله میگفتم:خاله خاله من بستنی سنتی دوست ندارم بجاش برام فالوده بگذار. راستش بخواهید الان هم چندان دل خوشی از بستنی سنتی ندارم...آخ که چه مزه ای میداد شبهای جمعه وفالوده وبچگی اونم تو مسجد قندی خودمون...چه مزه ای داشت قایم باشکهای روی پشت بوم قدیمی (نمیدونم خواننده منظورم را از پشت بوم قدیمی متوجه خواهد شد یا نه!!!)مسجد قندی خودمون....یادش بخیر شبهای عید که میشد توی مسجد شیرکاکائو وشیرینی براه بود وتمام ذوق وافتخار ما بچه ها این بود که بقیه ی مردم که آمدند مسجد توی لیوان شیرکاکائو میخورن امابرای نوه های سید اسد الله توی پارچ شیر کاکائو میدادند (خب..ما این بودیم دیگه...هر کسی که نوه ی سید اسد الله نمیشه که!!!)
اون قدیمهاگوشه حیاط یک آبسردکن بود ...وسط حیاط یه حوض بزرگ پر از ماهیهای قرمز...دور حوض گلدانهای بزرگ گل نسترن...بیرون مسجد وسرکوچه یک لوله ی آب بودبه قطر ۲۰ سانت که اب خنک قنات وبافشار ازش خارج میشد ...درست کنار مسجد ونبش کوچه یه بقالی بود به اسم دریانی...اونطرف تر کنار در ورودی مردانه یه پیرمردی بود که روی سکوی کنار در مینشست وعدسی میفروخت...
اما الان نه از ابسردکن خبری بود ونه از حوض اب وگلدانهای نسترن ...لوله آب را هم بسته بودند کرکره قدیمی مغازه دریانی ها هم پایین بود ...از هیچ کدام خبری که نه...اثری نبود...
خلاصه نیمه شعبان پانزده سال پیش بود که آلوچه بدست اومدم داخل حیاط مسجد قندی...جمعیت زیادی اومده بودند اونجا اون موقع روز حضور این جمعیت غیر عادی بود....یک نفر گفت بلند بگو :لااله الا الله...
اره ...اونی که رو دست گرفته بودند ودور حیاط طوافش میدادند حاج سید اسد الله بود بابابزرگ خوب من... خادم مسجد قندی خودمون...
برای شادی روح بابابزرگ.مامان بزرگ.{عمو ابراهیم.عموپرویز(شوهر خاله صدیقه)دوعزیزی که پارسال ازپیش ما رفتند}.وتمام رفتگان هدیه کنیم فاتحه وپنج گل صلوات.
این یک داستان واقعیست!!!
همه جا تاریک بودومن به زحمت می توانستم نفس بکشم.گویی چیزی روی سینه ام سنگینی می کرد که تنفس را برایم مشکل کرده بود.بوی خاک میآمد.اوه خدای من!چرا اینقدر خاک روی من ریخته اند؟!چه کسی مرا زیر خاک" دفن "کرده است؟!
کمی فکر کردم تا شاید چیزی به ذهنم برسد.چند تصویر بسرعت از ذهنم عبور کرد.یادم آمد چند لحظه قبل..شایدم چند ساعت قبل ...نه ..نه ..شایدم چند ساعت قبل ...اصلا نمیدانم ...فقط یادم می آید آن مرد را...آن مرد را که با خنجر وبیلش به جان زمین افتاده بود و جلوی چشمانم بسرعت چاله ای می کّند.اوه نه..اگر میدانستم قرار است مرا درونش چال کند هرگز سکوت نمیکردم..اِ...اِ.....وای ....ک...م....ک...
(صدای آب)...(دارم خفه میشم!)...(کمک)
چند روز بعد
آن مرد به سمت همان چاله ای که کّنده بود می رفت...بالایش ایستاد...سرش را نزدیک زمین کرد...نفس عمیقی کشید وغنچه ای را که تازه شکفته بود بو میکرد...
الهي!نحن المسلمين نشكو اليك...
ما به بني اسرائيل در كتاب(تورات)اعلام كرديم كه دوبار درزمين فساد خواهيد كرد وبرتري جويي بزرگي خواهيد نمود4.
هنگامي كه نخستين وعده فرارسد گروهي از بندگان پيكار جوي خودرابر ضد شما برميانگيزيم(تا شما را سخت در هم كوبند حتي براي بدست آوردن مجرمان)خانه هارا جستجو ميكنند واين وعده اي است قطعي5.
سپس شمار ا برآنها چيره ميكنيم وشمارا بوسيله داراييها وفرزندان كمك خواهيم كرد ونفرات شما را بيشتر از(دشمن)قرار ميدهيم6.
اگرنيكي كنيد به خودتان نيكي ميكنيد واگر بدي كنيد باز هم به خود ميكنيد وهنگامي كه وعده ي دوم فرارسد(آنچنان دشمن بر شما شخت خواهد گرفت كه)آثار غم واندوه در صورتهايتان ظاهر مي شود وداخل مسجد(الاقصي)مي شوند همان گروهي كه بار اول وارد شدند وْآنچه زير سلطه خود ميگيرند در هم ميكوبند7.
/* /*]]-->*/
گاهی موقعیت های کوچک منتهی به موفقیت های بزرگ میشود...
گاهی سرنخ های کوچک منجر به رسیدن سرنخهای اصلی میشود...
گاهی کارهای کوچک سبب دست یافتن به اجر های بزرگ میشود...
.
.
.اما
همیشه از درون یک گردوی کوچک درخت بزرگی پدیدار می شود.