تبليغاتX
آرام دل
وانتظار فاصله بین دو جمعه است, "جمعه تولد" و" جمعه ظهور"...اللهم عجل لولیک الفرج
شب سی ام...

من بودم وتاریکی و روز هایی که با تو  سپری  میشد...من بودم و شوق با تو بودن...من بودم وتو

لحظاتی را که با تو بودم از سحر تا افطار ...از افطار تا سحر.

سحر در انتظار افطار و افطار به انتظار سحر...این انتظار ها پایانی نداشت...گویی باید همشیه در انتظار می بودم...شبانه روز...

هر روز عطش با تو بودن وبا تو به انتظار نشستن مرا سیرابتر میکرد !!!

تازه داشتم با این انتظار ها عادت که نه خو میگرفتم....دوست داشتم که روزها در عطش انتظار باشم وشب ها به انتظار عطش...دوست داشتم روزه ام را با عطش انتظار تا سحر... افطار کنم!!.....

وقتی مناجات خوان مسجد گفت که اخرین شب هم رسید انگار که در خوابی ناز غرق شده باشم وبا دیدن کابوسی هراسان از خواب پریدم...باورم نمشد جدا باورم نمی شد...چه قدر سریع...چقدر ناگهان...ومناجات خوان مسجد جمله تکراری ای را که همیشه در این هنگام هر کسی به زبان می اورد بیان کرد: ..انگار همین دیروز بود که روز اول ماه رمضان بود....

 

اری جمله اش تکراری بود ..ولی هیچ گاه با شنیدنش این قدر احساس افسوس و دلتنگی پیدا نکرده بودم.....آخری شبی بود که می توانستم لذت شیرین انتظار را بچشم...مسیر مسجد تا منزل را مانند افردا گنگ..گیج  و مبهوط بودم..اه از دل سردم بلند میشد..دوست داشتم که دیگر خورشید طلوع نکند  وشب هیچ گاه صبح نشود...اما هر چه به شب گفتم صبح نشو گوش نکرد هرچه به خورشید گفتم طلوع نکن گوش نکرد...نه شب و نه خورشید هیچ کدام به من گوش نکردند... صبح شد با خودم گفتم اشکالی ندارد..دوباره به خورشید التماس میکنم اما هر چه التماس کردم که خورشید غروب نکند باز هم صدایم را نمی شنید...بغز گلویم را گرفته بود ... می ترسیدم..احساس کردم که همه ی فرصت ها را از دست داده ام....خورشید کم کم داشت می رفت ...و هر لحظه عطش من هم کمتر... !؟

ساعت ۵:۱۵ بود تلوزیون را روشن کردم طبق معمول ماه رمضان شبکه ۳ برنامه ی جذر ومد...

برنامه به جایی رسید ...که هر کدام از میهمانان می بایست  تا قبل از اذان یک دعای می خواندند...

مجری رو به میهمان اقا  گفت:فقط سی ثانیه مانده هر دعایی می خواهی بگو.؟  و او گفت: برای خدا که کاری نداره توی این سی ثانیه مارا ببخشید.

برای اولین بار بود که فهمیدم سی ثانیه زمان..یک عمر فرت است  و می شود یک عمر دعا و زندگی را در این سی ثانیه مرور کرد به اندازه ی یک عمر فکر کردم  به اندازه ی یک عمر از خدا خواستم..

                                        اللهم عجل لولیک الفرج              

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط آرام  |