تبليغاتX
آرام دل
وانتظار فاصله بین دو جمعه است, "جمعه تولد" و" جمعه ظهور"...اللهم عجل لولیک الفرج

                                            سلام ای دلت رنگ باران

                                                         رضا

چشم که باز کردم چند لحظه ای طول کشید که به خودم بیام ببینم کجا هستم وزمان ومکان بدستم بیاد ...احساس خیلی خوبی داشتم ..دلیلش را نمیدانستم  با خود گفتم شاید مکان خوبی هستم اما همه جا برام آشنا بود دیدم که ای دل غافل من که توی اطاق خودم هستم ...بعد حدس زدم شاید اتفاق خوبی افتاده که این جور خوشحالم  اما من که تا اون موقع خواب بودم ؟...پس این احساس قشنگ از کجا بود؟..کمی که فکر کردم  دیدم کم کم دارد یک چیز هایی یادم میاید.آره تصاویری به ذهنم میرسید ...بلاخره فهمیدم من یک خواب قشنگ دیده بودم!خواب دیدم شب است...من در مشهد هستم  از باب جواد وارد شدم و اذن دخول طلبیدم"پیامبر به من ادن دخول میدهی؟...ای ملائکه ی مقرب به من اذن دخول میدهید؟..."بعد از اذن دخول آرام آرام قدم بر میداشتم و ذکر لااله الا الله .الله اکبر.سبحان الله.الحمد لله .ورد زبانم گشته است.چند قدمی که برداشتم نم نم باران شروع به باریدن کرد...لا اله الا الله .... .وارد صحن جمهوری شدم ...باران تند تر شده بود و زائران داشتند با عجله خاسی فرشهای پهن شده در حیاط را جمع میکردند...وارد صحن اسماعیل طلا شدم ...چشمم به یک گنبد  نورانی افتاد.السلام علیک یا علی ابن موسی رضاالمرتضی... .باران شدیدتر شده بود..حیاط خلوت بود ...خلوت خلوت..جلوتر که میرفتم باران شدید و شدید تر میشد...روبروی پنجره فولاد ایستاده بودم و همین طور مات و مبهوت نگاه میکردم ..چند نفری داشتند زیر باران نماز می خواندند ...یک نفر گریه میکرد  و دیگری مقابل گنبد زیر باران نشسته بود و از سرما میلرزید و با امام رئوفش حرف ها میزد .... انقدر باران شدید بود که احساس میکردم  از چادرم چک چک میکند....

چه خواب قشنگی بود ای کاش در واقعیت هم وجود داشت...اما داشت دیرم میشد..باید هرچه زودتر حاضر میشدم.شنبه بود ..دوباره درس و کلاس و استاد...به سراغ کیفم رفتم یک ورقه ی سفید نظرم را جلب کرد بازش که کردم دیدم اسم من  رویش نوشته شده  و نوشته بود بلیط قطار تهران مشهد ؟!

دنیا دور سرم چرخید تازه یادم امد که من تازه دیروز از مشهد بر گشته ام...همه ی چیز هایی که فکر میکردم در خواب دیده ام واقعی واقعی بودند...خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط آرام  |