تبليغاتX
آرام دل
وانتظار فاصله بین دو جمعه است, "جمعه تولد" و" جمعه ظهور"...اللهم عجل لولیک الفرج

 

غیرت از دست رفته...

 

دختر شال نارنجی...پسر تی شرت نارنجی.دختر صندل سفید ...پسر صندل سفید.دختر مانتو شلوار یشمی...پسر شلوار یشمی..چه تفاهمی!!!اونها هم بسمت ایسگاه اتوبوس می آمدند ...کنار من صندلی خالی بود .دختر کنار من نشست و پسر هم کنارش.دوست نداشتند جای خالی همدیگر را ببینند بخاطر همین همچین به هم چسبیده بودند که هر کس نمیدانست فکر میکرد از کمی جا این طور نشستند و یک جوری دست به گردن هم انداخته بودند که انگار......بگذریم... .این کارشان آنچنان دافعه ای در من ایجاد کرد که انگار یک متر ان طرف تر بی اختیار پرت شده باشم!خودم را کنارتر کشیدم.

منتظر اتوبوس بودم و فرقی نمیکرد بلیطی باشه یا پولی دلشوره داشتم.. فقط میخواستم هر چه سریعتر بیاید و من را باخود ببرد... قبل از اینکه از منزل بیرون بیایم این دلشوره مثل سایه دنبالم بود و حدس میزدم که از آن روزها ست که حس غریبی به من دست خواهد داد.....

اتوبوس آمد بلیط را دادم وسوار شدم...در همین حین" دختر" بیرون اتوبوس رو به راننده با حالتی  مظلومانه گفت :میشه ما سوار شیم بلیط نداریم؟....سوار شدند .

اتوبوس تقریبا خالی بود.دختر و پسر با هم به قسمت مردانه رفتند ونشستند و دست بر گردن هم و الی آخر....

ایسگاه های بعدی و بعدی مسافرانی سوار میشدند وایستگاه به ایستگاه  جمعیت ذکور و اناس بود که اضافه میشد .در این بین تعدادی از جمعیت ذکور با مشاهده این وضع رو بر میگرداندند و بعضی ها هم مصداق ایه ی "فی قلوبهم مرض"بودند.

بگذریم آنروز چطور گذشت و چه شد..

.از همه شما  این سوال را دارم "اگر شما آنروز جای من بودید چه میکردید؟

اول خودم به خودم جواب میدهم:

 

اگر جای خودم بودم اول یک حرفی به دختر میزدم و بعد حرفی به پسر.

به دختر میگفتم:اگر کسی یک گردنبند زیبا که منقش به سنگ هایی ا ز زمرد والماس و یاقوت و لو لو ومرجان پیش تو به امنت گذارد چه میکنی؟

مطمئنم یا حدس میزنم که اون دختر میگفت:خب معلومه آنرا جایی میگذارم که دست کسی بهش نرسد.

من هم میگفتم :"خب ."وسکوت میکردم.

وشاید بعد از سکوت من میگفت:که چی؟

من هم میگفتم:خب حالا که میخواهی گوش کنی گوش کن.

 

"وقتی خدا زن را آفرید به زیباترین وجه اورا خلق کرد طوری که مورد پسند مرد واقع شود.سپس اورا به حیا و شرم وقار بخشید وعفت را لایق او کرد وبا پاکدامنی او را گرامی داشت.و زن را امانتدار آن همه عفت و حیا قرار داد.و به او فرمود:این جمال و عفت از آن تو..چرا که تو از همه چیز به آن شایسته تری.اما فقط یک چیز از تو میخواهم فقط اینکه امانتدار خوبی باش. و در مقابل هر بی سر وپایی دم از این همه شکوه و زیبایی بر نیاور و هر گاه مردی خواست از طریق حلال از آن همه زیبایی بهره ای برد باید بهای سنگینی بپردازد بهای سنگینی که البته قابل  تو را ندارد و ازحلال هم حلال تر است.اما اگر تو باز هم خواستی از آن بهای اندک در گذر که او می پذیرد قلیل را.اما اگر چوب حراج به این همه دارایی ات بزنی تو را از آن بهره ای نخواهد بود".....نخواهد بود....نخواهد بود....

 

مطمئنم یعنی حدس میزنم که طولی نمیکشید  ودختر اشک در چشمانش حلقه میزد  ومانند حیرت زدگان ..انگار که دنبال پناهی بگردد خودش را زیر چادرم پنهان میکرد و بر عمر رفته اش افسوس میخورد و از عمل اش هزاران بار توبه میکرد.

 

و بعد رو به پسر میگفتم:میدانی چرا خداوند اول مرد را آفرید وسپس زن را ؟

او هم میگفت:به شما ربطی دارد؟

و من سکوت میکردم واو از سکوت من شرم میکرد و میگفت:حالا که چی؟

میگفتم:حالا که میخواهی گوش کنی گوش کن.

"خدا اول مرد را خلق کرد وسپس  زن را چرا که قرار بود آن مرد پناه و امانتدار زن باشد...قرار از دست زن را در دست اوگذارد و به زن بگوید:نگران نباش که پیش از تو امین تو را آفریدم و اورا به شرف و غیرت همراهی کردم تا هنگامی که غیرت در رگهای او ست او هم امانتدار توست.دگر با کی از دزد و غارتگر و فاسد و فاسق نداشته باش که او محافظ  و امین توست و تو را از گزند حادثه در امان خواهد داشت. البته اگر هر دو متقی باشید و بر خدا توکل کنید که الله خیر الحافظین.

مطمئنم یعنی حدس میزنم که ÷سر دو دست خویش را بر سر میگفت بر شرف و غیرت از دست رفتهاش وامانت به تاراج برده اش حسرت میخورد...حسرت میخورد...حسرت میخورد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط آرام  |