این یک داستان واقعیست!!!
همه جا تاریک بودومن به زحمت می توانستم نفس بکشم.گویی چیزی روی سینه ام سنگینی می کرد که تنفس را برایم مشکل کرده بود.بوی خاک میآمد.اوه خدای من!چرا اینقدر خاک روی من ریخته اند؟!چه کسی مرا زیر خاک" دفن "کرده است؟!
کمی فکر کردم تا شاید چیزی به ذهنم برسد.چند تصویر بسرعت از ذهنم عبور کرد.یادم آمد چند لحظه قبل..شایدم چند ساعت قبل ...نه ..نه ..شایدم چند ساعت قبل ...اصلا نمیدانم ...فقط یادم می آید آن مرد را...آن مرد را که با خنجر وبیلش به جان زمین افتاده بود و جلوی چشمانم بسرعت چاله ای می کّند.اوه نه..اگر میدانستم قرار است مرا درونش چال کند هرگز سکوت نمیکردم..اِ...اِ.....وای ....ک...م....ک...
(صدای آب)...(دارم خفه میشم!)...(کمک)
چند روز بعد
آن مرد به سمت همان چاله ای که کّنده بود می رفت...بالایش ایستاد...سرش را نزدیک زمین کرد...نفس عمیقی کشید وغنچه ای را که تازه شکفته بود بو میکرد...