چشم بد دور عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان(عج) گل كرد
جان ايران چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان!
اشك ما را چرا در آوردي؟!
جسم تو كامل است ناقص نيست
مي دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
" رحم الله عمي العباس(ع)!
برگرفته از وبلاگ "نادرترین غزل"
دیروز نه پری روز بود که بطور اتفاقی رفتیم مسجد قندی خودمون...نزدیک اذان ظهر بود ومن وخواهرم که برای کاری رفته بودیم شوش دنبال مسجدی میگشتیم که نمازمانرا بخوانیم و من چون چند شب قبلش خواب مسجد قندی را دیدیده بودم به خواهرم پیشنهاد دادم که بریم مسجد قندی خودمون...سرماشین را کچ کردم به طرف خیابان تختی هر چی به مسجد نزدیکتر میشدم تش قلبم بیشتر میشد تا اینکه چشمم افتاد به سردرش...مسجدمرحوم حاج سید هاشم قندی(یعنی:مسجد قندی خودمون!)
خلاصه قسمتم شد که بعد از پانزده سال دوباره پاهام را بگذارم توی مسجد قندی خودمون ونمازی وزنده شدن خاطرات کودکی...تقریبا همین روزها بود دقیقترش را بخواهید نیمه شعبان پانزده سال پیش بود که تو عالم کودکی رفتم دوتا کوچه بالاتر زیر بازارچه با پولی که داشتم یکم آلوچه ولواشک وجوهر لیمو خریدم تقریبا کار هر جمعه ی ما بچه ها همین شده بود که بیایم مسجد قندی خودمون واز دستفروش زیر کوچه بازار چه ازاین جور چیزها بخریم...محال یادم بره شبهای جمعه ما وخاله افتخار اینها وخاله بتول اینها وگاهی هم خاله صدیقه اینها ودایی مسعود اینها هممون میامدیم مسجد قندی خودمون دور هم جمع میشدیم وبه بابابزرگ ومامان بزرگ سر میزدیم...اکثر شبها که عمو ابراهیم(شوهر خاله افتخار)می امد اونجا یه دستش بستنی سنتی بود یه دستش فالوده اونها را میداد خاله افتخار وخاله برای همه تو پیاله یکم بستنی میریخت ویکمی هم فالوده اما من تنها کسی بودم که هر دفعه به خاله میگفتم:خاله خاله من بستنی سنتی دوست ندارم بجاش برام فالوده بگذار. راستش بخواهید الان هم چندان دل خوشی از بستنی سنتی ندارم...آخ که چه مزه ای میداد شبهای جمعه وفالوده وبچگی اونم تو مسجد قندی خودمون...چه مزه ای داشت قایم باشکهای روی پشت بوم قدیمی (نمیدونم خواننده منظورم را از پشت بوم قدیمی متوجه خواهد شد یا نه!!!)مسجد قندی خودمون....یادش بخیر شبهای عید که میشد توی مسجد شیرکاکائو وشیرینی براه بود وتمام ذوق وافتخار ما بچه ها این بود که بقیه ی مردم که آمدند مسجد توی لیوان شیرکاکائو میخورن امابرای نوه های سید اسد الله توی پارچ شیر کاکائو میدادند (خب..ما این بودیم دیگه...هر کسی که نوه ی سید اسد الله نمیشه که!!!)
اون قدیمهاگوشه حیاط یک آبسردکن بود ...وسط حیاط یه حوض بزرگ پر از ماهیهای قرمز...دور حوض گلدانهای بزرگ گل نسترن...بیرون مسجد وسرکوچه یک لوله ی آب بودبه قطر ۲۰ سانت که اب خنک قنات وبافشار ازش خارج میشد ...درست کنار مسجد ونبش کوچه یه بقالی بود به اسم دریانی...اونطرف تر کنار در ورودی مردانه یه پیرمردی بود که روی سکوی کنار در مینشست وعدسی میفروخت...
اما الان نه از ابسردکن خبری بود ونه از حوض اب وگلدانهای نسترن ...لوله آب را هم بسته بودند کرکره قدیمی مغازه دریانی ها هم پایین بود ...از هیچ کدام خبری که نه...اثری نبود...
خلاصه نیمه شعبان پانزده سال پیش بود که آلوچه بدست اومدم داخل حیاط مسجد قندی...جمعیت زیادی اومده بودند اونجا اون موقع روز حضور این جمعیت غیر عادی بود....یک نفر گفت بلند بگو :لااله الا الله...
اره ...اونی که رو دست گرفته بودند ودور حیاط طوافش میدادند حاج سید اسد الله بود بابابزرگ خوب من... خادم مسجد قندی خودمون...
برای شادی روح بابابزرگ.مامان بزرگ.{عمو ابراهیم.عموپرویز(شوهر خاله صدیقه)دوعزیزی که پارسال ازپیش ما رفتند}.وتمام رفتگان هدیه کنیم فاتحه وپنج گل صلوات.