تبليغاتX
آرام دل - در باغ سبز
بسم رب الشهداءوالصدیقین.

چند روز پیش بود که همراه یک سری ازبلاگرها کوله بارمون را بستیم و دل از این شهر ومردمش کندیم و سر گذاشتیم به بیابون .اونقدر رفتیم و رفتیم که رسیدیم به جنوب.مناطق عملیاتی جنگ.هشت سال دفاع مقدس را که یادت هست؟

بگیر بشین میخوام برات تعریف کنم کجا ها رفتیم و چه کار ها کردیم.جونم برات بگه:

پرده اول:

"بچه که بودم تلوزیون یک برنامه کودک نشون میداد که توش چندتا بچه که توی حیاطتشون مشغول بازی بودند که ناگهان متوجه چیزی شبیه در مخفی شدند اون را که باز کردند دیدند که ای دل غافل چه باغ قشنگی پشت این در بوده و ما ازش بیخبر." بعد از اون منم دوست داشتم که یه روزی یه باغ مخی پیدا کنم و ... اما هر چی فکر کردم دیدم که اونها همش مال توی قصه هاست.گذشت  وگذشت ... حالا که از جنوب بر میگردم  فهمیدم که منم یک باغ مخفی پیدا کردم که تا حالا ازش غافل بودم...

تو هم فکر نکن که اونها همش واسه قصه هاست نه .عزیز. توی همین دنیای واقعی که داری توش نفس میکشی هم...آره.خبر هایی هست...

اگر نقشه ایران دمه دستت هست پاشو جلدی بیارش...پاشو...تا بقیه اش را بگم...ددددد..پاشو دیگه..باز نشسته منم نگاه میکنه..پاشو..عزیزم...پاشو....

...آوردیش؟...خب خوب گوش کن ببین چی میگم...نقشه را باز کن جنوب غربی اون کنج نقشه را میگم  دیدی؟..نبشته خوزستان...میدونی چرا اون گوشه افتاده...آخه یک زمانی از بس داد و ناله سر داد...از بس غم دید و غم کشید که ...حتی دیگه صداش هم در نمیاد...بعد از اون بود که زانوی غم بغل گرفته و رفت یک گوشه ای و نشت و دیگه هیچ چی نگفت....هنوزم که هنوزه...ترجیح داد سکوت کنه و باسکوتش دل آدم را به درد میاره.....بگذریم...

می خوام بگم من از اونجا بر میگردم ...رفته بودم زیارت ..شنیدی "زیارت"

پرده دوم:

وقتی که به جنوب میروی ..به اونجا که پا میگذاری ..اگر میخواهی جنوب را درک کنی باید هم قد اونهایی بشی که اونجا را با وجودشون صفا می دادند..به یک چیزی نیاز داری چیزی شبیه سکوی پرش که تو را هم قد اونها کنه...اون چیز همان دوکوهه است.

چاره ای نداری که خودت را به آغوش دو کوهه بسپاری و اونوقت قد تو هم بلند میشه  و میبینی اونچیز هایی که باید ببینی...

دو کوهه /آغاز عشقه/../سکوی پرش/...دو کوهه به تو اذن دخول میده...

راستی..دوکوهه که رفتی حتما سری به حسینیه ی حاج همت بزن....آه حسینیه ی حاج همت سلام...

در شلمچه /قطعای از بهشت"آقا فرمودند"/آرامشی وصف ناشدنی سراپای وجودت را فرامیگیره..بوی بهشت را حس میکنی...

در طلائیه /سرزمین عرفات/معرفت وشناخت بدست می آوری.

و انگاه هویزه/بهشتی دیگر /است.

سپس اوج میگیری وحالا آماده ای که به فکه بروی/شهری در آسمان/...

اما چیزی نمیگذرد که خودت را در زمین احساس میکنی..و فکر میکنی که همش یه خواب بوده ..خواب شیرین..اما من خواب نبودم ...راست میگم به خود خدا قسم...راست میگم...

باور کن که در خواب هم چنین چیزهایی را تجربه نخواهی کرد!!!باور کن....

قسمت های داخل /..../نام هایی که من با توجه به حسی که داشتم برای هر منطقه انتخاب کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط آرام |